MARAll
ســـاغر از دست ظریف تو، گناهى نبود جز سر کوى تو اى دوست، پناهى نبود
درِ امّید ز هر سوى به رویم بسته است جـــز در میکــــده امّیـــد به راهـــى نبود
آنکــــه از بـاده عشق تو، لبى تازه نمود ملک هستى بر چشمش پرِ کاهى نبود
گــــــر تو در حلقـــه رندان نظرى ننمایى به نگاهت، که در آن حلقه، نگاهى نبود
جـان فــــداى صنم باده فروشى که بَرَش هستى و نیستى و بنده و شاهى نبود
نظــــرى کن که نباشد چو تو صاحبنظرى به مریضى که در او جز غم و آهى نبود
عاشقـــم، عاشق دلسوخته از دورى یار در کفـــم جــز دل افسرده گواهى نبود
دانــی ایــن راز چــرا اشــک روان دارد شمع
خــبــر از داغ عـــزیـــزان جــهــــان دارد شمع
قـطـره هـایی که بــریــزد بـزمـین از رخ شمع
اشکهایی است که در دیده نهان دارد شمع
حالـت سـوخـتــه را ســوخـتـگـان می دانند
ز آن سبب سوختن خویش عیان دارد شمع
هــمــه ســوزنــد در ایـــن وادی حــیـــرت اما
آتـش اندر سر و بـر و دیـده نشان دارد شمع
بـه وفا شـهـره شهریم چـو پروانه ولیک
کی خبر از دل ما سوختگان دارد شمع
|
با این دل ماتم زده آواز چه سازم بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز با بال و پر سوخته پرواز چه سازم گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات با این همه افسونگری و ناز چه سازم
|
|
از کوی تو چون سایه گذر کردم و ر وز خاک رهـت کحل بـصـر کـردم و رفتم
بـیـرون نشد اندیشه وصل تـو چو از دل
بـا یـاد رخـت عـزم سـفــر کـردم و رفتم
پـرسـی اگر از دخـتـر شـبـگـرد بدانی
شب با مـه روی تو سحر کردم و رفتم
دیدم ز کمند تو رها هیچ دلی نیست
زیـن راز همـه خلـق خبـر کردم و رفتم
شـد رهـزن دل عشق تـو و سود نبرده
نـاچـار در ایـــن راه ضــرر کـردم و رفـتــم
چون ترک وفا گفتی و پیمان بشکستی
بـا صبـر عبـث عمـر بسـر کـردم و رفـتــم
از حسرت روی چو گل سرخ تو، رنگین
فتم رخسار خود از خون جگر کردم و رفـتـم
جـــز آرزوی وصـــل تــو هــمــراه نــدارم
گر از سـر کـوی تـو سفـر کردم و رفـتـ |
| Design By : Pichak |






