سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
تیر 90 - MARAll

MARAll


از دوست داشتن



امشب از اسمان دیده ی تو


روی شعرم ستاره می بارد


در سکوت سپید کاغذها


پنجه هایم جرقه می کارد


شعر دیوانه ی تب الودم


شرمگین از شیار حواهش ها


پیکرش دوباره می سوزد


عطش جاودان اتش ها


اری اغاز دوست داشتن است


گرچه پایان کار نا پیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا حذر کردن


شب پر از قطره های الماس است


انچه از شب بجای می ماند


عطر سکر اور گل یاس است


اه بگذار گم شوم در تو


کس نیابد زمن نشانه ی من


روح سوزان اه مرطوبت


بوزد بر تن ترانه ی من


اه بگذار زین دریچه ی باز


خفته در پرنیان رویاها


با پر روشنی سفر گیرم


بگذرم از حصار دنیاها


دانی از زندگی چه می خواهم


من تو باشم تو پای تا سر تو


زندگی گر هزار باره بود


بار دیگر تو بار دیگر تو


انچه در من نهفته دریایی ست


کی توان نهفتنم باشد


با تو زین سهمگین طوفانی


کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم


بدوم در میان صحرا ها


سر بکوبم به سنگ کوهستان


تن بکوبم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو می خواهم


چون غباری ز خود فرو ریزم


زیر پای تو سر نهم ارام


به سبک سایه ی تو اویزم


اری اغاز دوست داشتن است


گرچه پایان راه نا پیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست





نوشته شده در پنج شنبه 23/4/90ساعت 10:52 صبح توسط مارال نظرات ( ) |

بازگشت



عاقبت خط جاده پایان یافت


من رسیدم ز ره غبار الود


نگهم بیشتر ز من می تاخت


بر لبانم سلام گرمی بود


شهر جوشان درون کوره ظهر


کوچه می سوخت در تب خورشید


پای من روی سنگفرش خموش


پیش می رفت و سخت می لرزید


خانه ها رنگ دیگری بودند


گرد الوده تیره و دلگیر


چهره ها  در میان چادرها


همچو ارواح پای در زنجیر


جوی خشکیده همچو چشمی کور


خالی از اب و نشانه ی او


مردی اوازه خوان ز راه گذشت


گوش من پر شد از ترانه ی او


گنبد اشنای مسجد پیر


کاسه های شکسته را می ماند


مومنی بر فراز گلدسته


با نوایی حزین اذان می خواند


می دویدند از پی سگها


کودکان پا برهنه سنگ به دست


زنی از پشت معجری خندید


باد ناگه دریچه ای را بست


از دهان سیاه هشتی ها


بوی نمناک گور می امد


مرد کوری عصا زنان می رفت


اشنایی ز دور می امد


در انجا گشوده گشت خموش


دستهایی مرا به خود خوانندند


اشکی از ابر چشمها بارید


دستهایی ز خود مرا راندند


روی دیوار باز پیچک پیر


موج می زد چو چشمه ای لرزان


بر تن برگهای انبو هش


سبزی پیری و غبار زمان


نگهم جستجو کنان پرسید


در کامین مکان نشانه ی اوست


لیک دیدم اتاق کوچک من


خالی از بانگ کودکانه ی اوست


از دل خاک سرد ایینه


ناگهان پیکرش چو گل رویید


موج زد دیدگان مخملی اش


اه در وهم هم مرا می دید


تکیه دادم به سینه ی دیوار


گفتم اهسته این تویی کامی


لیک دیدم کز ان گذشته ی تلخ


هیچ باقی نمانده جز نامی


عاقبت خط جاده پایان یافت


من رسیدم ز ره غبار الود


تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ


شهر من گور ارزویم بود





نوشته شده در پنج شنبه 23/4/90ساعت 10:51 صبح توسط مارال نظرات ( ) |


زندگی


آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم


همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند


با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی


پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید


حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم


غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم


آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود


عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن


می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!



نوشته شده در پنج شنبه 23/4/90ساعت 10:50 صبح توسط مارال نظرات ( ) |


Design By : Pichak